تبليغاتX
ملوسک

ملوسک

غریبه بود اشنا شد... عادت شد... عشق شد... هستی شد... روزگارشد... خسته شد... بی وفا شد...دورشد... بیگانه شد... اما فراموش نشد..............
+ نوشته شده در  90/07/13ساعت 21:3  توسط اسما  | 

کـاش مـی فـهـمیـدی
قـهـر میـکنم تـا دسـتـم را مـحـکمتر بگیـری
و بـلـنـدتـر بـگـویی :
بـمان . . .
نـه ایـنـکـه شـانـه بـالا بـیـنـدازی
و آرام بـگویـى هـر طور راحـتـى !
+ نوشته شده در  90/07/13ساعت 21:2  توسط اسما  | 

فقط پلی بودم برای عبورت...
فکر تخریب من نباش...
به آخر که رسیدی ، دست تکان بده ...
خودم فرو می ریزم ... !!
+ نوشته شده در  90/07/13ساعت 21:1  توسط اسما  | 

عشق

بخدا عشق به رسوا شدنش می ارزد به،لیلی و مجنون شدنش می ارزد،گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم،کوشش رود به دریا شدنش میارزد،دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد،نگهش دار که به موسی شدنش می ارزد.
+ نوشته شده در  90/07/13ساعت 21:1  توسط اسما  | 

نكات جالب

برای يك بار پريدن ، هزار هزار بار فرو افتادم

هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش کنيچطور انتظار داري کسي ديگه‌اي برات راز نگهداره

هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد، اما همه آنها دوست دارند به " بهشت " بروند...
اما ای انسانها... برای رفتن به " بهشت " ... اول باید مرد

سايت پيچك دات نت با ارائه خدمات جالب و متنوع در خدمت تمام فارسی زبانان جهان است

+ نوشته شده در  90/07/09ساعت 20:21  توسط اسما  | 

واژه هاي بي باران

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
 مثل آسمانی که امشب می بارد....
 و اینک باران
 بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
 و چشمانم را نوازش می دهد
 تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+ نوشته شده در  90/07/09ساعت 20:21  توسط اسما  | 

 

 

به زمزمه های دوردست گوش می سپارم

طوفان پیش روست...

و پشت سر، پل ها همه شکسته

راهی نیست؛

محکوم به رفتنیم

دستی مرا از پس خویش می کشد

پاهایم در اختیار نیست

دچار گشته ام

دچار بی سببی...

هوا پر از رفتن است

باید بروم

...
به خویشتن نمی روم این راه را،

تو می دانی؛

در من حس غریبی ست که رنج روزگار را می شوید

با غبار خسته ی تن خویش،

گردی به زمان می فشانم زین سفر؛

در پس این زخم های تیره،

نوری نهفته است؛

دچار گشته ام...

می دانم صبور باید بود

صبور باید بود،

عبور باید کرد...

گشاده و پربار؛

سکوت سنگینی ست؛

چه می توان کردن؟!

که راه در پیش است؛

صدا مرا خوانده است...

 

+ نوشته شده در  90/07/04ساعت 21:15  توسط اسما  | 

نه! وصل ممکن نیست...

همیشه فاصله ای هست

اگرچه منحنی آب، بالش خوبی ست

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود

و گرنه،

زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد

و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست

...
و عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

نه!!

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ،

می شوند کدر...

همیشه عاشق تنهاست!...

+ نوشته شده در  90/07/04ساعت 21:1  توسط اسما  | 

مادرم نماز می خواند و من آواز ,,,

,, ,,,, ,,,,,
عقایدمان چقدر فرق دارد ,,,
او خدای خودش را دارد منم خدای خودم را ,,,
... خدای او بر روی قانون و قاعده است و از قدیم همین بوده ,,,
خدای من بر اساس نیازم و تجربیاتم است و هر روز کامل تر از دیروز است ,,,
او خدا را در کنج خانه و معجزه می بیند ,,,
من خدا را در آسمان‌ها و درون خودم ,, در قطره‌ای باران ,, بغض هایی پر از اشک ,, در شادی از ته دل , در ثانیه به ثانیه زندگیم ,,,
او جلوی خدایش سجده میکند ,,,
ولی من در آغوش خدایم آرام میگیرم ,,,
نمی دانم ,,,
خدای من واقعی تر است یا او ,,,
دین من بهتر است یا او ??? ,,,
+ نوشته شده در  90/07/04ساعت 20:47  توسط اسما  | 

....

اگه اونکه کنارت تو رو بیشتر از من میخواد

اگه با همون راحتی اگه باهات راه می آد

اگه روزگار بد تو رو ازم گرفته

اگه خاطرات خوبمون از خاطرم نرفته

خوشبختیت آرزومه

حتی با من نباشی حتی از خاطرهامون جداشی

+ نوشته شده در  90/07/02ساعت 2:11  توسط اسما  |